تبليغاتX
deltangiha
جایی برای نوشتن
من و گنجشكهاي خونه ...ديدنت عادتمونه...

                       به هواي ديدن تو   .... پر ميگيريم از تو لونه


+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 18:24  توسط مریم  | 

* چقدر خوبه كه ميتوني بري دو هزارتومن بدي يه خط ايرا.ن.س.ل بخري و بعدش اون خط رو مختص كني براي آزار و اذيت يه شخص خاص كه هر تماس ديگه اي هم داشتي بدوني كه از طرف همون آدمه و بتوني به روند آزار و اذيتهات سرعت عمل بيشتري بدي... واقعن خرسندم كه اينقدر هم از طرف ميترسيم كه نميشه هيچ كاري كرد..حتي اينكه بريم شكايت كنيم تا سيم كارت رو بسوزونند چون احمقانه ترين كار همينه و اون روانيتر ميشه و معلوم نيست دفعه بعد چي كار ميكنه....و راحت ميتونه يه سيم كارت ديگه بخره و .............

  * چرا عادت داريم اگه 50 نفر ميگن يه چيزي خوبه ما هم بدون اينكه مطمين باشيم اون چيز واقعن خوبه يا نه ميگيم آره خوبه، خوبه ،خوبه .....قضيه اون ميمونه شده حكايت احوالات مااااا...

*يادم باشه يادم باشه يادم باشه ..........اگه ده تا كار اشتباه انجام ميدم و درعوضش سعي ميكنم دوتا كار خوب هم بكنم ، هي به خودم نگم بابا تو كه ده تا كارت اشتباهه و گير دادي به اون دوتا كار .... شايد همين دوتا كار كمكت كنه كه اون ده تا كار رو هم انجام ندي .... يادت باشه

*باباجون نوع نگاه من به زندگي با نوع نگاه تو فرق داره ، همين و همين .... مگه من كاري به تو و نوع زندگيت دارم كه تو منو مسخره ميكني  به خاطر نوع نگاهم .... !!! نوع شيكش هم اين شده كه مستقيم نمياي توي صورتم زل بزني و بهم رك بگي كه باهام حال نميكني ، هي رفتارت رو عوض كردي كه من بفهمم و مثلا خودم گوشي دستم بياد و از اين مسايل ... بابا زندگي دوروزه ..يه روزش كه گذشت بيا اين يه روز باقي مونده رو با هم خوب باشيم... هي با علامت سوال بهم نگاه نكن ..خستم كردي...!!!!!!!!!!! ;)  

*اليس الله بكاف عبده؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 12:41  توسط مریم  | 

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی        
                                            

**** بابا جوابببببببب....!!! روحت شاد انصافن. .   D:
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 9:55  توسط مریم  | 

دخترك يادت باشه كه زندگي قصه سيندرلا يا  سفيد برفي و هفت كوتوله يا جك و لوبياي سحرآميز نيست..زندگي مجموعه اي از واقعيتهاي سفت و سخته كه بايد باهاشون كنار بيايي... دخترك روياپرداز بدجور واقعيتها خورده توي ذوقت ..آره؟؟؟؟؟ همينه ... اون وقتي كه بهت ميگفتم ساده انگار نباش ،ميگفتي نه!!!.. آخه شنيده بودي كه ميگن هرطور زندگي رو بگيري، همونطوري ميگذره...ساده گرفتيش ، اما ساده نميگذره... كلي پيچ و خم داره كه بايد به قول امروزيها مهارت زندگي كردن داشته باشي... اما تكليف تو چيه كه اين مهارت رو هيچ رقمه نداريييييي..!!! يعني كلاهت پس معركه است ؟؟؟ يعني بايد به خودت بقبولوني كه همين آش و همين كاسه است؟؟؟يعني بايد كركره روياهات و آرزوهاتو بكشي پايين و به همين چيزا راضي باشي و بگي همين هم خوبه و زياده خواهي نكني؟؟؟؟

راستشو بگو دخترك... ميتوني؟؟؟ يه مدت اينكار رو امتحان كردي ،بگو ببينم جواب داد؟؟؟ چيزي كه من ديدم اين بود كه يه جواب 180 درجه معكوس اون چيزي كه تصور ميكردي گرفتي...

چقدر سخته زندگي كردن...چقدر سخته با آرامش زندگي كردن..چقدر ثانيه هاي آرامش ،لذت بخشن.. چقدر مزه ميده كه ميتوني حتي 5 دقيقه بدون فكر و خيال موهاتو شونه بزني و به هيچ اما و اگري فكر نكني....واقعن دلت بايد به همين 5-6 دقيقه هام خوش باشه هاااااا...

حواست هست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 11:42  توسط مریم  | 

1
2
3
4
5
6
7
8
9
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند                  
که بود ساقی و این باده از کجا آورد که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد که باد صبح نسیم گره گشا آورد بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد که مژده طرب از گلشن سبا آورد برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد که حمله بر من درویش یک قبا آورد که التجا به در دولت شما آورد                  
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 9:21  توسط مریم  | 

*تا اونجايي كه يادمه خيلي سعي ميكنم هم توي دلم هم توي زبونم ، حواسم باشه نه كسي رو قضاوت كنم نه واسه رفتارهاي آدما نوچ نوچ كنم ..همش به خودم ميگم هيچ وقت توي زندگي بقيه نيستم..شرايطشون رو نميدونم..آدما شرايط روحي و جسمي و فكري و همه چيشون خيلي با هم متفاوته... نسخه كلي نپيچم... به خدا همش اينا رو ميگم ، ميگم ، ميگم ...

پس خداجون اين داستانهايي كه داره برام نوشته ميشه جريانشون چيه؟؟؟؟؟ كجا و چه وقت بدجنسي كردم و توي دلم واسه كسي نسخه اي پيچيدم كه اينطوري جريان؟؟؟؟..

من كه از حكمت و علت پيش اومدن كارها سر در نميارم..تنها دل خوشيم اينه كه بِه شود اوضاع و عاقبتش به خير بشه ...

اما از الان بگم، اگه بخواي امتحانهاي سخت سخت بكني منو، من شاگرد تنبله هستماااااااااااا... بدجوري رفوزه ميشم... من ساده ام ...پيچيده و خط خطي نيستم... پس هميشه همه چي رو به سادگي كه بهشون نگاه ميكنم ميگذرونمااااا... اما اگه پيچ و تابشون بدي...من بدجوري ميخورم به ديواررر!!!حواست بهم باشه لطفن..حواست بهم باشه لطفن ...حواست بهم باشه لطفن...!!!!!!!!!!!....:|

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 11:5  توسط مریم  | 

*عرضم به خدمتتون كه به قول رحمت سريال تمام شده شمس العماره ، گلاب به روتون ، آخر هفته اي كه گذشت اسباب كشي داشتيم... البته به نظر من بيشتر شبيه اسباب كُشيه ... از اذيت كردن اون آدماي محترم باربري بگير و طول دادن كارشون و شكوندن سه قلم از بلوريجات بنده و بعدشم استرس كارها و ريزه كاريها و جمع و جور و زانو درد و بانداژ و خلاصه كه به نظر بنده بايد از اين به بعد به جاي واژه نا ملموس اسباب كشي از اسباب كُشي استفاده شود....

هنوز به اين خونه و محيط اطرافش خيلي عادت نكردم..امروز صبح كه اولين بار از مسير جديد مي اومدم اداره يه ذره گيج ميزدم و همش بايد حواسمو جمع ميكردم كه جي پي اِسم درست كار كنه ..;)....

خدا خيرش بده امير رو ، حسابي توي اين اسباب كُشي كمكم كرد... ايشاله خدا دل اونو هم شاد كنه ...هرطوري كه صلاحش در اونه ...بعضي وقتا خيليها هستند كه ظرفيت يه زندگي شاد و پر جنب و جوش رو دارن اما نميتونند به موقع از اين ظرفيتهاشون استفاده كنند...نميدونم والله...

* دلم باهاته،به شرطي كه دلدار باشي ..(بيربط)

*محمد هم توي اين روزها خيلي خسته شد..بدينوسيله از همين تريبون مراتب تشكر و قدرداني خود را ابراز ميدارم هميييييييييي....  :*

بعدن نوشت:::: يه چيز جديدي توي  تجسم حسهام كشف كردم و اونم حس افسردگيمه..وقتي حس افسردگي ميگيرم بلافاصله توي ذهنم ، ميشم يه دختري كه روي زمين نشسته و پاهاش رو جمع ميكنه توي شكمش و سرش رو مي اندازه پايين و شروع ميكنه به لاك زدن انگشتهاي پاش........(اين تجسم منه از حس افسردگيم )...    D:


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 8:49  توسط مریم  | 

*بلاخره بعداز سه سال انتظار .......................

            چون ميدونم خيلي براش زحمت كشيدن و يه جورايي در جريان كارهاشون بوديم ، حسابي

خسته نباشيييين!!!!!

know me through my story-i have stories to tell-i am the cry of the rain-Hear me as I fall(Under the Rain)

http://sohrab-amir.com/html/home.html

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 10:32  توسط مریم  | 

*بيماري استرس گرفتم...همينطوري دلشوره دارم...ديشب از دوازده بيخوابي زده بود به سرم... هي هركاري كردم خوابم نبرد..من كه تا 5دقيقه تي وي ميدديدم بيهوش ميشدم سه ساعت تمام كلنجار رفتم با خودم و آخرش هم نخوابيدم...نميدونم كِي و چه وقت خوابم برده بود ..صبح 6 فقط بيدار شدم تي وي رو خاموش كردم و همون جا روي مبل باز خوابيدم... بيچاره محمد دوبار پاشد هي ديد من باز عين غاز چشام بازه و بيدارم ..... و از بس روي تخت وول خوردم ديدم اونو هم بيخواب ميكنم پاشدم اومدم جلوي تي وي...همش خدا خدا ميكردم كه صبح شه ... صبح كه شد يه ذره بهتر بودم اما وقتي اومدم سركار باز هم استرس و دلشوره اومد سراغم... عين اين معتادا رفتم توي ايووون نشستم ،پاهام رو جمع كرده بودم توي خودم و هي تكون ميخوردم بلكه بره اين حس لعنتييييييي... آخرش هم اينقدر حالم بد بود سارا برم داشت بردم بيرون ... رفتيم ته يكي از كوچه هاي الوند و يه ذره  ....... و الان باز برگشتم...نميدونم چمه...توي خونه كه هستم دوست دارم بيام اداره ، توي اداره كه هستم دوست دارم برم خونه......

*دوست ندارم به محمد هم خيلي بگم چون نگرانش ميكنم بچه رو... با اينهمه فكر مشغولي خونه ، همينش كمه كه بفهمه زنش ديووووونه شده رفته پي كارش ....:D

*صبح ديرتر اومدم اداره، يكي از همكارام اومده ميگه ديشب خواب بد برات ديدموووووووو خلاصه اينكه اوضاعي دارماااااااااااااا

*اينها همه ثبت است در ايام مااااااااااا.....باشد كه اينجا هم ثبت شود اين روزهاي خيلي خيلي خوبببب....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 11:42  توسط مریم  | 

* ديدين يه وقتايي يه سري اتفاقات خوب توي زندگي هست كه هميشه دوست دارين بهشون برسين ، اما وقتي بهشون ميرسين اينقدر حاشيه و گوشه كنار داره كه نميتونيد ازشون لذت ببرين؟؟؟!!! اين روزها درگير و دار خريد خونه هستيم و يه جايي رو هم خريديم... اما اينقدر تعطيلم كه نميتونم لذتشو حس كنم..ميدونم كه بعدا پشيمون ميشم ...مثل بقيه اتفاقات مهم زندگيم كه وقتي توشون بودم اينقدر درگير ِچيزهاي ديگه هم شدم كه لذت خيلي چيزا رو حس نكردم... شايد تنها چيزي كه با خيال راحت اون روزها به دلم نشست ،شادي قبول شدنم توي دانشگاه بود...با اون شرايط و اون اتفاقات اون سالهاااااا... القصه اينكه يه خونه جمع و جور 52متري خريديم كه قاعدتا بايد تا آخر هفته اسباب كشي كنيم..اما دريغ از يه ذره ذوق و نظر و انگيزه...... بيشتر پيگيري كارهاشو كه محمد داره ميكنه... البته نه اينكه هيچ ذوقي نداشته باشم ، فقط اينه كه وقت فكر كردن بهش رو پيدا نميكنم..از قديم ميگن وصف العيش نصف العيش .... من هنوز وقت نكردم اون نصف العيش رو توي ذهنم بسازم ... دوست داشتم مغزم آزادتر ميبود... اما نيست... گرچه تا همينشم كه سرپام خدارو شكر ميكنم ، اما خب معمولن اين اتفاقها يه حركت بزرگه واسه زندگيهايي مثل ما... دوست داشتم من هم مثل بقيه اون شاديشو حس ميكردمممممم... دعا كنيد آدم شم .....

خاص نوشت:نگاهت ميكنم كه مثل كودكي معصوم ، چشمانت را مهمان دلم كرده اي ...بخواب كه آرامشت لذت بخش ترين لحظه زندگيم است ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:38  توسط مریم  |