|
|
|
|
|
· چند روز پيش يكي بهم گفت كه " ميخواد خوب باشه، صرفنظر از اينكه بقيه باهاش چه رفتاري ميكنند اون ميخواد خوب باشه..." ، ديروز ياد اين حرفش افتادم و يه ذره كه فكر كردم ديدم چقدر خوب ميشه اگه من هم بتونم اينطوري باشم . يعني سعي كنم خوب باشم و در مورد آدما فكرهاي بد نكنم علي رغم اينكه هركسي هر فكري كه بخواد درمورد من بكنه... خيلي خيلي خوب ميشه اگه بتونم بدون درنظر گرفتن حرفا و كنايه ها و زخمها خودم خوب باشم باهاشون... يعني حتي اگه كسي درحقم بي انصافي هم كرد من باهاش بد نشم و من درحق اون بي انصافي نكنم ... يه وقتايي آدم از مجادله مدام خسته ميشه.... فقط اينكه بايد ياد بگيرم دايره اين تصميم رو براي همه آدمهاي اطرافم درنظر بگيرم نه فقط اونايي كه دوستشون دارم .... · مسافرت
سه روزه شمال همه چيش عالي بود به جز 5شنبه شب كه جلوي چشم ما سه تا ماشين توي اتوبان خيس و بارون زده با سرعت وحشتناك خوردن بهم و ماشينهاي ديگه هم
با چنان سرعتي ترمز ميگرفتن كه من هرلحظه ميگفتم الان چهارمي و پنجمي هم بهم
ميخورن... من اگه چاره داشتم ميپريدم وسط اتوبان و ميشدم دهقان فداكار تا ماشينها
ي پشت سر سرعتشون رو كم كنند و اون تصادف
تكرار نشه.... ديدن اين صحنه ها اينقدر سيستم عصبيم رو تعطيل كرد كه ديگه تا آخر
شب دِپ زده بودم و هرچي دوست جونا تلاش كردن به حالت نورمال برنگشتم كه نگشتم... (به قول معروف اين جمله مخاطب خاص دارد) |
||
|
|
|
|
|
از روزي كه رفتيم توي منزل مشترك ، محمد دائماًدر فكر خريد يه آكواريوم بود و بنده هم تمام مدت در حال منصرف كردنش .... چرا؟؟؟؟؟ خب مستاجر جماعت وقتي سالي يه بار خونه عوض ميكنه كه نميتونه آكواريوم بگيره آخه...من تازه بيشتر به فكر اون ماهيهاي بدبخت بودم و هستم ... ازطرفي ماهي داشتن رسيدگي ميخواد كه الحمدالله ما از عهده اش برنمياييم.. مثل گل كه هيچ گلي توي خونه ما دووم نمياره جز همين بامبوهامون... كه قربونشون برم فهميدن نبايد از ما توقع لوس بازي حرف زدن و آهنگ گذاشتن و اين چيزا رو داشته باشن و سعي كردن خودشون رو با ما وفق بدن... اوايل عروسيمون با كلي ذوق و شوق يه گلدون گل مردابي از خونه مامان اينا آوردم خونمون.. سر يكماه نشده خشك شد بدبخت...خلاصه اينكه توي خونه كارمندي ما كه بيشتر شبيه يه هتله براي خوابيدن شبها موجودات زنده اي كه نياز به توجه داشته باشن ، خيلي بهشون بد ميگذره... تا اينكه به لطف دوستان با يك عدد ماهي بي نياز به توجه آشنا شديم به نام فايتر... ديروز محمد رفت يكي خريد... براي اينكه امتحان كنيم ببينيم توي خونه ما اين ماهيه چقدر دووم مياره و واقعا سخت جون هست يا نه!!!!...من كه خيلي دوستش دارم ..خيلي باله زدنهاش بامزه است ... مثل يه عروس ميمونه كه با ناز و كرشمه توي آب واسه خودش خرامان خرامان شنا ميكنه... براي اينكه شما هم مستفيض بشين لينك عكسش رو گذاشتم اينجا...
پي نوشت: محمد بدجنس تا ديد من از اين ماهيه خوشم اومده از فرصت سواستفاده كرده ميگه برم يه آكواريوم بخرم كه توش دوتا از اينا( يه نر و يه ماده) بندازيم و صفا سيتي!!!! اييييي خداااااااااااا |
||
|
|
|
|
|
* الان كه بنده اينقدر با آرامش برروي صندلي اداره جلوس فرمودم بايد درمنزل ميبودم و كارهاي مهموني فردا شبم رو راست و ريس ميكردم... امشب قراره بريم خونه نگين اينا و فردا شب هم خونه ما... آهان يادم رفت بگم كه دوستان عزيز شيرازي قدم رنجه ميكنند و گوش شيطون كر انگار ايندفعه كه اومدن تهران قسمت ميشه منزل ما رو هم منور كنند.. .تنها وقت براي خريد امروز صبح بود و نزديكترين فروشگاه هم شهربند آرژانتين كه هم من زود به سر كارم برسم هم محمد... و اما نتيجه اين گردش علمي در شهربند اين بود كه من امروز يه مانتو قهوه اي پوشيده بودم و از قضا گويا رنگ فرم مانتوي كارمنداي شهروند هم قهوه ايه ...چون بعداز خريد ميخواستم برم اداره مقنعه هم گذاشته بودم...خلاصه اينكه تقريبا شبيه يكي از همين كارمندان خانم شهربند شده بودم... دم هر قسمتي كه واي مي ايستادم تا جنسهاش رو يه مرور كنم كه چي داره و چنده ... دويست نفر مي اومدن و ازم سوال ميكردن كه ببخشيد خانم جاي روغن كجاست؟ كيسه فريزر كجاست؟ صندوق دو چرا خاموشه؟ خلاصه اينكه ديگه خودم كم كم داشت باورم ميشد كه بنده در سمت يه كارمند دارم اونجا خدمت ميكنم ... جوريكه يه بار كه خانمه تصميم داشت از يكي از مسوولاي خانم يه سوالي رو بپرسه ، چون اون خانمه پشت من بود من فكر كردم بازهم منو اشتباهي گرفتن و اين بود كه داشتم براي ارباب رجوع محترم دنبال غرفه خشكبارش ميگشتم كه ديدم خانمه اصلا محل نذاشت و رفت سراغ اون مسووله.... به محمد گفتم من امروز اداره نميرم ...واي مي ايستم اينجا كار ميكنم و آخرش هم ميرم حقوق امروزم رو از مسوول شهربند ميگيرم .... امروز كه اين اتفاق افتاد ياد سريال مهران مديري توي عيد افتادم ... كم مونده بود من اون وسط وايسم با صداي بلند بگم آقايون خانمها من اشتباهي هستم !!!!!!!! القصه امروز خدا ميدونه كه تا چند بايد در خدمت رييس محترم اداره اينجا غاز بچرونم تا حضرت آقا وقت كنند و كارهاي مربوط به من رو بهم تحويل بدن و هرچه زودتر از شر اين خراب شده راحت شم ... ميترسم يه جوري بشه كه از همينجا مجبورشم برم مهموني .... * راستي ميگما خوب شد اين شبكه هاي ايران موزيك و ام آي تي وي و اينا راه افتاد تا جوانان رعناي وطن ما يه راهي پيداكنند تا پولهاي خروار خرواري پدران محترمشون رو براي كليپ درست كردن توي دبي و كيش ثانيه به ثانيه خرج كنند... تازه فهميدم كلي جوان الاف و بيكار و پولدار داريم كه تنها تفريحشون ژست گرفتن جلوي دوربين و 4تا دختر مريخيه و اينكه هركدومشون پول بيشتري براي كليپهاشون خرج كنند تا بتونند جلوي دوستاش تيريپ بذارن و حالي به حولي....واقعا كه ... يعني واقعا داريم به كجا ميرسيم ...!!! يه زماني تفريحشون خيابون جردن و پارتي و نهايتا دوتا ماشين خارجي كه با هم كورس ميذاشتن .... الان علاوه براينا خواننده شدن اون هم به هر قيمتي رو بايد اضافه كرد.... |
||
|
|
|
|
|
* خب شبهاي احياء و قدر هم تموم شد...ديشب آخريش بود... من توي هيچ كدوم از اين سه شب نتونستم بيرون برم ...توي خونه يا پاي تلويزيون يا توي اتاق ...به خاطر سردردهام خيلي هم نتونستم بيدار بمونم نهايتا تا 2... وقتي عكسهايي كه از شبهاي احيا توي وبلاگها هست رو ديدم و آدمهايي كه بيرون رفتن و تونستن توي يه جاي خوب ارتباط بيشتري پيداكنند بايد اعتراف كنم كه بهشون حسوديم شد.... گرچه يه وقتايي من فكر ميكنم توي هر لحظه و ثانيه اي كه دل آدم بشكنه و تقاضايي از خدا داشته باشه همون موقع ، وقت استجابت دعاست ..حالا چه شب چه روز چه ماه رمضون چه ماه ربيع الاول...ولي خب اين روزها و شبها براي همه يه جور ديگه است ....
* بعداز اون تابستون گرم و وحشتناك اومدن پاييز با نسيمهاي خنكش مثل يه معجزه ميمونه ...اما از اول مهر اين معجزه تبديل به كابوس وحشتناك ترافيك شد...صبحها پيرميشم تا برسم سركار... تازه بعداز ماه رمضون كه فكر كنم بد از بدتر بشه.... * به شدت دلم مسافرت ميخواد... به شدت توي اين هوا دلم شمال ميخواد.... به شدت هرچه تمامتر دارودرخت و جنگل و هواي تازه ميخواممممممممممممم.... هوا مي خوام ... يه عالمه هم ميخوام .... |
||
|
|
|
|
|
چه خوب ميشه اگه توي اين روزها و شبها هركي دلش لرزيد به ياد بقيه هم باشه...... |
||
|
|
|
|
|
* خدا رو شكر 5شنبه تونستم نذرم رو ادا كنم ... از وقتي داشتم مقدماتش رو آماده ميكردم تا آخرين ثانيه هاي روز 5شنبه توي خيلي چيزا ، كاري كه ممكن بود به گره برسه به خوبي ختم به خيرشد و بابت تك تك اين لحظه ها ازش ممنونم.... *بابا 5شنبه عصر ساعت 7 از كردستان اومد و جمعه ساعت 5 برگشت ... تا حالا خيلي از مردها رو ديده بودم كه به خاطر كارشون يه جورايي از خونواده هاشون دورن.. اما با اين اتفاقات اخير فهميدم كه باباي من اصلا نميتونه از اون مردها باشه... يعني اصلا طاقت دوري زن و بچه اش رو نداره ... خداكنه كه اين 20 روز زودتر بگذره و تموم شه... من هم لوس و بابايي .... *يه وقتايي آدم يه خواب درمورد يكي ميبينه دلش ميخواد همون موقع زنگ بزنه باهاش حرف بزنه و خيالش راحت شه .. حالا بنده توي هفته پيش دوبار تا حالا خواب يكي از دوستاي پسرجان رو ديدم كه اين دوست شفيق هم رفته تايلند و لطف كرده موبايلش رو هم خاموش كرده... از ديشب يه خط درميون هم خودم بهش زنگ ميزنم هم به پسر ميگم بزنگه... انگار قراره اون ييهو بهش وحي بشه كه موبايلش رو روشن كنه ... از بس خارش مغزي گرفتم دارم ديوونه ميشم... يكي نيست به من بگه آخه بيجا ميكني براي پسر مردم كه ميخواد بره مسافرت خواب اجق وجق ميبيني كه اينطوري بال بال بزني... |
||
|
|
|
|
![]() منبع :http://rouzeh-pic.blogfa.com/ |
||
|
|
|
|
|
اين
عادت آدمهاست كه وقتي چيزي رو دارن بهش عادت ميكنند و براشون عادي ميشه ... اما
كافيه يه مدت از اون چيزهايي كه هميشه دور و برش داشته دور بشه اونوقته كه
نبودنشون رو حس ميكنه ... حالا
اين مقدمه چيني براي اين بود كه بگم از وقتي كه امير دبيرستانش تموم شد يه جورايي
هميشه يه درگيري ذهني براش داشتيم ...بعداز دبيرستان موضوع كنكور و دوسال درس براي
كنكور و نتيجه نگرفتن ..بعدش سربازي و يكسال و نيم درگيريهاي سربازي و دوري از
خونه و فكر مشغوليهاش... بعدش موضوع كار پيداكردن و اينكه با سه نفر شريك شد براي
يه مغازه كامپيوتري و بعداز ده ماه جواب نگرفت و كلي ضرر كرد و خلاصه بعد كارش توي
محيط جديد و آشنا شدنش با خانمي كه الان همسرشه و الان هم كه ماشالله از سي روز
توي يه ماه بيست و نه روزش رو ماموريت اين شهر و اون شهره... سه شنبه از شيراز
اومد تهران و ديشب دوباره رفت بم ... يه جورايي خستگي رو از توي صورتش كاملا
ميتونم حس كنم ... بعضي ها ميگن خب ميره ايرانگردي و بهش خوش ميگذره ... اما از
وقتي كه ميرسن به شهر ميرن توي يه بيمارستان براي تست كردن وسايل پزشكيشون تا شب و
تا وقتي كه كارشون تموم شه و برگردن تهران و دوباره بدوبدو براي مسافرت بعدي....
بابا هم كه الان يه ماموريت بيست روزه رفته كردستان... دلم براي جمع خانواده مون
تنگ شده... براي اون موقعهايي كه بعدازظهرها مامان من و امير رو ميبرد پاركهايي كه
نزديك كار بابا بود و بابا شبها ساعت 10.5 كه كارش تموم ميشد مي اومد دنبالمون و
ميرفتيم شام بيرون ... ميرفتيم سينما... يه جورايي دلم براي اون موقعهاي امير تنگ
شده ... كاش همينطوري يه پسر بچه مي موند ... گرچه اون موقعها كلي باهم دعوا
ميكرديم اما الان دلم براي تك تك ثانيه هاي باهم بودنمون تنگ شده... يه وقتايي
معني خانواده براي آدمها عادي ميشه ... هميشه عادت كرده كه پدر و مادر و خواهر و
برادر رو ببينه و شايد اگه هفته اي يك بار هم تلفني يا حضوري ببيندشون اما خب
خيالش راحته كه همه چيز سرجاشه... اما الان دل من براي امير تنگه.... زياد هم
نميتونم وقتي مي بينمش باهاش حرف بزنم چون معمولا يا خانمش هم هست و نميتونم پيش
اون زياد لوسش كنم (; ... همينكه يه وقتايي اينقدر خسته است كه اصلا دوست ندارم به
خستگيها و فكر مشغوليهاش چيز ديگه اي هم اضافه بشه ... اونم فكرهاي اجق وجق يه
خواهر ديوونه كه مدام نگران برادرشه..... |
||
|
|
|
|
|
عرضم به خدمتتون كه از بين خوانندگان محترم اين وبلاگ كسي درمورد " هميوتراپي" چيزي ميدونه يا نه؟؟؟ توي اينترنت يه سرچكي كردم اما به هيچ نتيجه اي نرسيدم براي همين تصميم گرفتم از رسانه ملي وبلاگ كمك بگيرم .... اگه كسي حتي درمورد تلفظ دقيق و درست انگليسيش هم چيزي ميدونه لطفا بهم بگه ... ممنونات |
||
|
|
|
|
|
چقدر حيف كه حال و هواي اين ماه به اين خوبي رو يه سري آدمهاي تازه پشت ميز نشسته براي من و همكاران محترم بنده توي اين اداره تا جايي كه تونستن خراب كردن.... هركي از بيرون ميبينه ميگه اي بابا شما كه ديگه ساعت كارتون 9تا 2 شده ... به قول بعضي ها مملكت تعطيل و از اين جور چيزا.... اونوقت اين آدماي محترم توي اداره ما نيستن كه ببينند ساعت كار رو تا ساعت 16 اونهم حداقل تا16 تعريف كردن و كشيكهاي 5شنبه ها ادامه دارد و درطول اين ماه مبارك هم اضافه كار كلا تعطيل است و .....خلاصه اينكه به شدت به دنبال كار هستم ... حتي شايد شش ماه هم بشينم توي خونه اما خب از محيط كار فعليم خيلي خسته شدم ... و اينطور هم كه مي بينم اين روند كارمند آزاريشون بهبود كه نداشته هي بدتر هم شده... ديروز به برادر محترم گفتم حتي اگه يه جا برم منشي 200 تومن بهم بدن خيلي آرامشم بيشتره از اين سمت كوفتي كه اينجا انداختن پشت سرم و به وسيله اين فقط به فكر تامين مقاصد خودشونن... ميدونم كه همه جا آسمون همين رنگه ... ميدونم كه محيط كار خوب توي روياهاست و هرجايي مشكلات خودش رو داره ... اما ظرف تحمل من توي اين اداره به شدت لبريز شده... خلاصه كه خدا رو شكر كه روزي بنده خدا دست بنده اش نيست و دست خودِ خودشه... وگرنه اون موقع اين بندگان محترم و تازه به دوران رسيده مي خواستن چه آتيشي بسوزونند... دوستان نزديك تا حد زياد متوجه اختلالات رواني بنده توي اين اداره شده ان و اين چنين است كه : هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم |
||